خانقاه‌های کوبانی؛ حلقه مفقوده تاریخ اجتماعی کردها

سرویس جهان- دکتر مسلم عبدالتلاس استدلال می‌کند که تاریخ‌نگاری کردی بیش از حد بر سیاست و قدرت متمرکز بوده و نقش نهادهایی مانند خانقاه‌های کوبانی در سازمان‌دهی جامعه کمتر مورد توجه قرار گرفته است.

به گزارش کردپرس، دکتر مسلم عبدالتلاس، پژوهشگر کرد دسوریه در یادداشتی درباره کارکردهای فراموش شده خانقاهها در مناطق کردنشین بویژه شهر کوبانی سوریه نوشت: از کودکی می‌دانستم پدربزرگم شیخ یکی از خانقاه‌های صوفی ها در منطقه کوبانی بود. این موضوع چندان ذهنم را درگیر نمی‌کرد و بیشتر بخشی از حافظه شفاهی خانواده به شمار می‌رفت؛ همانند روایت‌هایی درباره خویشاوندان، سال‌های خشکسالی یا مهاجرت. نام مریدان و خلیفه‌های خانقاه را بارها شنیده بودم و می‌دانستم هر پنجشنبه‌شب مجلس ذکر برگزار می‌شود و مردم از روستاهای مختلف در آن شرکت می‌کنند. گاهی نیز همراه پدر یا مادرم به این محافل، که در خانه دایی‌ام برگزار می‌شد، می‌رفتم.

هنوز صدای خوش‌آهنگ دف‌ها، حلقه‌های ذکر و رفت‌وآمد مردم را به‌خاطر دارم. اما آن تجربه برای من، برخلاف بزرگ‌ترها، جنبه‌ای معنوی نداشت. نه احساس می‌کردم با فضای روحانی مجلس پیوندی یافته‌ام و نه روایت کرامات اولیا برایم جذابیت ویژه‌ای داشت.

آنچه توجه مرا جلب می‌کرد چیز دیگری بود؛ از ریتم دف‌ها لذت می‌بردم، از دیدن آن اجتماع کم‌نظیر انسانی ــ به‌ویژه برای کودکی که در روستایی با هفت نفر عائله بزرگ شده بود ــ شگفت‌زده می‌شدم و از اینکه شب را در خانه دایی کوچک‌ترم، که محبت ویژه‌ای به من داشت، می‌گذراندم خوشحال بودم. مانند بسیاری از کودکان، گاهی رفتار برخی مریدان را پنهانی تقلید می‌کردیم و به شیطنت کودکانه می‌خندیدیم. به همین دلیل، آنچه از آن شب‌ها در ذهنم ماند نه یک تجربه عرفانی، بلکه خاطره‌ای اجتماعی بود؛ خاطره‌ای از چهره‌ها، روابط، صداها و حضور آدم‌ها که بسیار پررنگ‌تر از جنبه‌های دینی مراسم در ذهنم نقش بست.

روستای «خرخری» که دایی‌هایم در ان زندگی می کردند و خانقاه در آن قرار داشت، آبادی کوچکی با پنج یا شش خانه بود؛ حدود سی کیلومتر در جنوب کوبانی و در مرز میان منطقه «قراجی شیخان» و مراتع «برازیه». در چنین محیطی، که روستاها پراکنده و راه‌های ارتباطی محدود بود، گردهمایی هفتگی مردم در خانقاه تنها یک مراسم مذهبی محسوب نمی‌شد، بلکه یکی از مهم‌ترین بسترهای دیدار، تعامل و حفظ پیوندهای اجتماعی به شمار می‌رفت.

مواجهه با اقتصاد نهادی

سال‌ها از آن دوران گذشت. بزرگ شدم، اقتصاد خواندم و پژوهش‌هایم بر دولت، نهادها و توسعه متمرکز شد. در این سال‌ها کمتر به خانقاه‌های صوفیان فکر می‌کردم. مانند بسیاری از روشنفکران کرد ــ از طیف‌های ملی‌گرا، چپ، لیبرال و اسلام‌گرا ــ آنها را بازمانده جهانی کهن می‌دانستم که مدرنیته از آن عبور کرده است. تصور می‌کردیم نوسازی به معنای جایگزینی خودکار ساختارهای سنتی با نهادهای مدرن و عقلانی است، بی‌آنکه از خود بپرسیم: اگر این نهادها کاملاً بی‌فایده بودند، چگونه قرن‌ها دوام آوردند و نسل‌های متوالی به آنها اعتماد کردند؟

سال‌ها بعد، در سفری به لندن، این پرسش دوباره در ذهنم زنده شد. آنچه توجهم را جلب کرد، تاکسی‌های سیاه‌رنگ کلاسیکی بود که با طراحی دهه‌های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ همچنان در خیابان‌های لندن تردد می‌کردند. این صحنه برایم پارادوکسی معنادار بود؛ ما در کشورهای در حال توسعه، مدرنیته را در کنار گذاشتن هر آنچه قدیمی است می‌بینیم، اما یکی از پیشرفته‌ترین شهرهای جهان همچنان از وسیله‌ای با طراحی کلاسیک استفاده می‌کند، زیرا آن وسیله هنوز کارکردی مشخص و مؤثر در زندگی شهری دارد؛ کارکردی که بسیاری از خودروهای مدرن فاقد آن هستند.

اقتصاد نهادی؛ نگاهی تازه به نهادهای سنتی

پاسخ این پرسش را بعدها در اقتصاد سیاسی و با مطالعه آثار اندیشمندانی چون داگلاس نورث، جوئل میگدال و جیمز سی اسکات یافتم. به این نتیجه رسیدم که نهادها صرفاً به دلیل زیبایی، مشروعیت اخلاقی یا قدمت خود دوام نمی‌آورند، بلکه بقای آنها به این دلیل است که نیازهای واقعی جامعه را برطرف می‌کنند. ممکن است این کار را با سازوکارهایی ابتدایی یا کارآمدی محدود انجام دهند، اما تداوم حضورشان نشان می‌دهد که در مقطعی از تاریخ، پاسخی برای یک نیاز اجتماعی بوده‌اند؛ نیازی که جامعه جایگزین بهتری برای آن نیافته است.

از این منظر، استمرار یک نهاد لزوماً به معنای عادلانه یا بی‌نقص بودن آن نیست، بلکه نشان می‌دهد در زمان خود توانسته مسئله‌ای واقعی را حل کند. بنابراین، پژوهش علمی نباید با قضاوت درباره خوب یا بد بودن یک نهاد آغاز شود، بلکه باید ابتدا بپرسد این نهاد دقیقاً چه مشکلی را حل می‌کرده است.

در همین جا بود که دریافتم ما مرتکب یک خطای روش‌شناسی شده‌ایم. توجه ما بیش از آنکه معطوف به کارکرد نهادها باشد، بر ظاهر، گفتمان و نسبت آنها با گذشته یا آینده متمرکز بود. می‌پرسیدیم آیا این نهادها متعلق به عصر مدرن هستند یا میراث گذشته، اما کمتر این پرسش را مطرح می‌کردیم که در متن جامعه چه نقشی ایفا می‌کنند. این خطا تنها به خانقاه‌ها محدود نبود؛ درباره قبیله، شوراهای سنتی و شبکه‌های اجتماعی محلی نیز همین رویکرد را در پیش گرفته بودیم؛ نهادهایی که زیر فشار دولت مدرن، احزاب سیاسی، نظام آموزشی و مهاجرت، به تدریج تضعیف یا متلاشی شدند.

کارکردهای پنهان خانقاه

از آن پس، پرسش ذهنم تغییر کرد. دیگر نمی‌خواستم بدانم خانقاه نهادی خوب بود یا بد، بلکه می‌خواستم بفهمم چه کارکردهایی بر عهده داشت و چرا ما از ثبت و شناخت آنها غفلت کرده‌ایم. هیچ جامعه‌ای صرفاً به دلیل تبلیغات یا باورهای انتزاعی، قرن‌ها پیرامون یک نهاد گرد نمی‌آید. آنچه یک نهاد را زنده نگه می‌دارد، توانایی آن در پاسخگویی به نیازهای واقعی انسان‌ها مانند ایجاد امنیت، شکل دادن به روابط اجتماعی، حل اختلافات و کاهش احساس انزوا است.

اکنون که آن شب‌های خانقاه را با نگاه یک پژوهشگر به یاد می‌آورم، مردمانی را می‌بینم که از روستاهای دوردست می‌آمدند و گاه تا صبح در آنجا می‌ماندند. این گردهمایی تنها یک مراسم مذهبی نبود؛ مجمعی اجتماعی بود که در آن مردم اخبار را ردوبدل می‌کردند، درباره کشاورزی و فصل برداشت گفت‌وگو می‌کردند و پیوندهای اجتماعی خود را تجدید می‌کردند. صدها نفر آن مسیرهای طولانی را فقط برای انجام یک آیین دینی طی نمی‌کردند؛ خودِ گردهمایی، نیازی اجتماعی را برطرف می‌ساخت.

ویژگی مهم دیگر این بود که مریدان به یک قبیله خاص تعلق نداشتند. آنان از روستاها و طوایف گوناگون می‌آمدند و تنها پیوند مشترکشان ارتباط با شیخ بود. در جامعه‌ای که قبیله مهم‌ترین چارچوب هویت اجتماعی محسوب می‌شد، چنین شبکه‌ای که فراتر از پیوندهای خویشاوندی شکل گرفته بود، نوعی سرمایه اجتماعی بر پایه اعتماد و احساس تعلق مشترک ایجاد می‌کرد؛ سرمایه‌ای که نه بر خون و نسب، بلکه بر روابط اجتماعی استوار بود.

حتی حضور بیماران روانی یا افرادی که از اختلالات ذهنی رنج می‌بردند نیز باید در بستر زمان خود تحلیل شود. در آن دوران نه درمانگاه‌های تخصصی وجود داشت و نه خدمات روان‌شناسی در دسترس بود. خانقاه برای بسیاری از این افراد مکانی بود که احساس می‌کردند تنها نیستند؛ جایی که کسی به سخنانشان گوش می‌دهد، برایشان دعا می‌کند و آنان را در جمع می‌پذیرد؛ هرچند گاه برخی شیوه‌های درمانی خشن نیز در آن به کار گرفته می‌شد. با این حال، این نهاد کارکردی واقعی در کاهش رنج روانی و اجتماعی افراد داشت.

در کنار این، ساختار منظم انتقال جایگاه شیخ، اعطای اجازه‌نامه‌ها و نظام جانشینی نیز نشان می‌دهد که خانقاه تنها یک فضای معنوی نبود، بلکه از قواعد، سلسله‌مراتب و سازوکارهای مشخص برای اداره خود برخوردار بود؛ ویژگی‌هایی که آن را به یک نهاد اجتماعی سازمان‌یافته تبدیل می‌کرد.

جابه‌جایی کارکردها؛ وقتی نهادها از میان می‌روند اما نیازها باقی می‌مانند

خانقاه‌ها هرگز نهادهایی پنهان یا حاشیه‌ای نبودند؛ بلکه در بسیاری از مناطق، بخشی از زندگی روزمره مردم را تشکیل می‌دادند. با این حال، غلبه نگاه‌های ایدئولوژیک ــ مانند تقابل پیشرفت و عقب‌ماندگی یا روشنگری و خرافه ــ سبب شد کارکردهای واقعی این نهادها نادیده گرفته شود. توجه ما بیش از هر چیز معطوف به ساختن دولت، حزب و اتحادیه‌های مدرن بود؛ هدفی که در ذات خود قابل دفاع است، اما اشتباه آنجا بود که تصور کردیم با ظهور نهادهای مدرن، نیاز به نهادهای سنتی نیز به‌طور خودکار از میان می‌رود.

ما نهادهای سنتی را صرفاً مجموعه‌ای از باورها و اندیشه‌ها می‌پنداشتیم، در حالی که آنها در عمل شبکه‌هایی برای تولید اعتماد، سازمان‌دهی روابط اجتماعی و ایجاد همبستگی بودند. حذف یک نهاد به معنای حذف نیازی که آن نهاد برطرف می‌کرد نیست. ممکن است ساختمان یک خانقاه بسته شود، اما نیاز انسان‌ها به تعلق اجتماعی از بین نمی‌رود. ممکن است حلقه‌های ذکر دیگر تشکیل نشوند، اما نیاز به همبستگی، میانجی‌گری و ارتباط همچنان باقی است.

در چنین شرایطی، کارکردهای نهادهای قدیمی به قالب‌های جدید منتقل می‌شوند؛ گاه در احزاب سیاسی، گاه در مساجد، انجمن‌های مدنی یا حتی گروه‌های شبکه‌های اجتماعی. اما این انتقال همیشه سالم و متوازن نیست و گاه موجب دگرگونی یا حتی انحراف کارکرد این نهادهای جدید نیز می‌شود.

به باور نویسنده، بخشی از بحران کنونی اعتماد در جوامع ما ــ از جمله انشعاب‌های پی‌درپی در احزاب سیاسی و شکنندگی نهادهای مدنی ــ نتیجه همین گسست است؛ یعنی فروپاشی نهادهای سنتی پیش از آنکه نهادهای مدرن بتوانند خلأ به‌جا مانده را پر کنند.

تاریخ نیز همین عبرت را به ما می‌دهد؛ همان‌گونه که یک مهندس پیش از تخریب دیوار باید مطمئن شود آن دیوار سقف را نگه نمی‌دارد، پژوهشگر علوم اجتماعی نیز نباید پیش از شناخت کارکرد یک نهاد، خواهان حذف آن شود. شاید راز موفقیت مدرنیته نیز نه در نابودی این کارکردها، بلکه در انتقال آنها به نهادهای جدیدی مانند مدرسه، دادگاه، بیمارستان، انجمن، اتحادیه، حزب سیاسی و بعدها رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی بوده است.

بنابراین، موفقیت هر پروژه نوسازی را نباید با تعداد نهادهای سنتی که از میان برده است سنجید، بلکه باید دید نهادهای جدید تا چه اندازه توانسته‌اند وظایف و کارکردهای نهادهای پیشین را بر عهده بگیرند.

مرکز مطالعات کردی

کد مطلب 2797748

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha